صدای پای عشق
"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. برای خواندن کامل متن روی ادامه مطلب کلیک کنید سرد است...
نگاهی که غرور از دست رفته ام را به من باز می گرداند اینم یه امتحان جالب معلومه همه آماده شدن که نمره کامل بگیرن ولی بازم اینجا خیلی خوبه دو سه نفری هستن که خودشون مینویسن ما امتحان داشتنی همه در و دیوار نگاه میکنن و منتظر کمکن نيامدم که بخواهم کنار من باشي ميان اين همه بيگانه يار من باشي دلم گرفته تر از بغض مهربان توست مباداکه تو غمگسار من باشي تو اي ستاره وحشي که کهکشان زادي مخواه روي زمين بر مدار من باشي من از اهالي عشقم نه از حوالي جبر خطاست اينکه تو در اختيار من باشي ولي نه! من که در اينجا دچار پائيزم - چگونه از تو نخواهم بهار من باشي تو مي تواني از ان چشم هاي خورشيدي -دريچه اي به شب سرد و تار من باشي هميشه کوه بمان تا هميشه نام تو را صدا کنم که مگر اعتبار من باشي بگذار در حسرت دیدار بمیرم من عريانم مثل سکوت هاي ميان کلمه هاي محبت عريانم و زخم هاي من همه ازعشق است ازعشق،عشق،عشق باز هم آمدی تـــــــو بر سر راهم آی عشق می کنی دوباره گمراهم دردا من جوانی را به ســر کردم تنهـــــــا از ديار خود سفر کردم ديری ست قلب من از عاشقی سير است خستــــه از صـــــــدای زنجيــــــر است دريا اولين عشــق مــرا بردی دنيا دم به دم مرا تـــو آزردی دريا سرنوشتم را به يـاد آور دنيا سرنوشتم را مکن بـاور من غــــــريبی قصه پردازم چون غريقی غرقه در رازم گم شدم در غــــــربت دريا بی نشـــان و بی هم آوازم می روم شبها به ساحل ها تا بيابم خلــــــــوت دل را روی موج خسته ی دريا می نويسم اوج غمها را
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
ادامه مطلب
در هياهوی مترسك ها پر از احساس بود
ميشود حتی براي ديدن پروانه ها
شيشه های مات يك متروكه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال نسيم
ساقه های هرز اين بيشه ها را داس بود
كاش می شد حرفی از«كاش می شد» هم نبود
هرچه بود احساس بود
دلتنگیهایم را دوست دارم....!
آن لحظه که به یاد تو هستم و از دوریت دلتنگ میشوم....
آن لحظه که از نبودن تو در کنارم به آسمان و آسمانیان شکایت میکنم....
و آن زمان که گریههای شبانهام مرهمی بر دل زخمیام نمیگذارند....
ودوری این همه راه و غیبت چشمهایت حس دیدن را از چشمهای من میگیرند.....
تمام این لحظات و دقایق رادوست دارم !
چون میدانم که تمام من به یاد توست و از دوری تو گریان است.....
و باز میدانم دراین دقایق چقدر دوستت دارم !
کاش عمق کلامم را درک کنی.....
آنقدر سرد که دیگر گرمی نگاهی
آرام نمی کند مرا
تنها گرمی این دل
نگاه بی ریای تو بود
ای کاش نگاهت را هیچگاه از من دریغ نمی کردی



در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
بگذار شوم سایه ی دیوار بلندت
سویت خزم و گوشه ی دیوار بمیرم
بگذار که چون ناله مرغ شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود اب
در بستر اشک افتم و بیمار بمیرم
تا بودم وفادار به تو ای دوست
بگذار بدان گونه وفادار بمیرم
| Design By : Night Skin |


















